خدایا تو اسمع السامعینی
چندی است احساس خرفتی می کنم. بنا به قاعده «اندرون از طعام خالی دار» احساس می کنم چون مدتی است بی حصر و اندازه و بدون هیچ ملاحظه ای غذا می خورم دچار یبوست فکری شده ام. این گرفتگی نیز باعث شده است تا تمام چشمه های ذهنی ام خشک شوند و وقتی که دست به کاغذ و قلم می برم دیگر قطره ای حتی جاری نمی شود. می خواهم کمی به خودم سخت بگیرم. اگر سخت نگیرم می دانم که دنیا به من سخت خواهد گرفت. غذا خوردن از آن داستان هاست در خانه ما. در خانه ما باید خورد و اگر نخوری جنایت کرده ای. محکوم می شوی به بی شرمانه ترین اتهامات. می گویند تو تعارفی هستی. خانه پدری ات را خانه غریبه ها می دانی. دست پخت از ما بهتران را خورده ای و ... . آه از نگاه سنگین اطرافیان زمانی که بشقابت را نیمه رها می کنی، گاهی از اینکه چنین خبطی کرده ام احساس می کنم تمام شب را باید به تضرع و الهی العفو بگذرانم تا به درک اسفل السافلین نیافتم.
اما اگر نتوانم نفس را در کنترل گیرم، نگاه دیگران را نیز نمی توانم و اگر نگاه دیگران را نتوانم کنترل کنم ابدا الدهر پای در گل خواهم ماند و گندید.
خدایا تو اسمع السامعینی، بشنو که گفتنی دارم.